تبليغاتX
حرف های نانوشته ....


حرف های نانوشته ....

اگر تنها ترین تنهاها شوم

 

من خواب دیده ام که کسی می آید

 

من خواب یک ستاره قرمز دیده ام

 

و پلک چشم ام هی می پرد

 

و کفش هایم هی جفت می شوند

 

و کور می شوم

 

اگر دروغ بگویم کسی می اید

 

کسی دیگر،کسی بهتر

 

کسی که مثل هیچکس نیست

 

و مثل آن کسی است که باید باشد

 

و قدش از درخت های خانه معمار هم

 

بلند تر است،وصورتش

 

از صورت امام زمان هم روشن تر

 

واسمش آنچنان که مادر

 

در اول نماز و آخر نمازصداش می کند

 

یا قاضی الحاجات است

 

و می تواند

 

تمام حرف های سخت کتاب کلا س سوم را

 

 با چشم بسته بخواند

 

من پله ها ی پشت با م را جارو کرده ام

 

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

 

کسی می اید وشربت سیاه سرفه را

 

قسمت می کند

 

و سهم ما را می دهد

 

من  خواب دیده ام....

 

      نوشته شده از....!

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:16 توسط م.سکوت| |

این بار دیرآمدم خیلی دیر ....

 

تا حالا شده اونقدر احساس تنهایی کنی

 

که بری کنار پنجره و بخوای فریاد بزنی

 

اره امروز اونقدر تنها بودم که

 

خواستم فریاد بزنم .

 

 احساس می کردم حتی خدا

 

هم دیگه منو حس نمی کنه

 

داد زدم از ته دل از اعماق وجودم

 

شاید خدا صدای منو بشنوه

 

فضا ارام بود و

 

 جز انعکاس صدا خودم چیزی رو نمی شنیدم .

 

 قلمم رو برداشتم

 

تا بار دیگر بر روی صفحه کاغذ بنگارم

 

واینگونه نوشتم :

 

اه ای خدا،ای کاش که تمام مردم

 

دنیا تو را داشتند .

 

هر لحظه که عرصه زمان

 

 بر انان تنگ می امد تو را صدا می زدند

 

 ای کاش مردم می دانستند که هر لحظه

 

که بخواهند می توانند تو را صدا بزنند

 

در آب در آسمان در باران و انان نتوانند

 

خودشان را پشت دروغ پنهان کنند و

 

مدام برای یکد یگر شکلک در بیاورند

 

خدایا امروز از این مردم دلم گرفته است

 

فریاد زدم ولی انگار تو هم صدای مرا

 

 نمی شنوی نمی دانم شاید من اینگونه

 

احساس می کنم

 

 امروز صفحات دفترم برایم تیره و تاراست

 

و خطوط تاریک و در همی در آن پیداست

 

شاید دل این کا غذ ها هم گرفته است

 

خدایا امروز تو را احساس کردم .

 

در برگ لطیف گلها ،

 

در بارش بی امن گریه هایم ،

 

در تبلور دوباره رویاهایم،

 

خدایا !

 

امروز از تو خواندم و از تو درس گرفتم

 

دیر امدم خیلی دیر ....

 

 اما این بار فقط از تو خواهم خواند

 

 ای خدا فقط از تو ......

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:22 توسط م.سکوت| |

فاصله ها...

 

 

وقتی سایه ها با سکوت همراه می شد

 

 

 وقتی فاصله ها باجدایی همراه می شد

 

 

وقتی عشق با اشک همراه  می شدتنهای تنها بودم

 

 

  اما اگر تنهای تنها هم باشم 

 

 

باز خدا هست ان دل ابری هست

 

 

 که گه گاهی ببارد باز

 

 

اشک جدایی هست که با ان پرواز کنم 

 

 

حالا که تو رفتی  دیگر  همه چیز رفته است

 

 

و من در تنهاییم  فقط چشمانم را می بینم 

 

 

که غرق در اشک فاصله هاست

 

 

چراغ های خاموش قلبم ،

 

 

سراسر فریاد های بی نهایت

 

 

شب خاطراتی از تو را برایم  متجلی می کند

 

 

خاطراتی که شاید ...

 

 نمی دانم...

 

 

اما ،خداحافظ ،

 

 

ای طلوع پر تلالو زندگی ام ،

 

خداحافظ ...

 

  

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:49 توسط م.سکوت| |

سوگند به شب که سیاه تر از آن نیست

 

 

سوگند به روز که روشن تر از ان نیست

 

 

سوگند به عشق که پاک تر از آن نیست

 

 

سوگند به عاشق که اندوهگین تر از او نیست

 

 

وسرانجام سوگند به او که بالاتر از او نیست

 

 

تو را از پشت حصار رویا می بینم

 

 

من در حصار شب تو را می بینم

 

 

تو را از پشت دریچه قفس ساختگی ام

 

 

از پشت ابرهای ابیاری شده دیدگانم

 

 

تورا از پشت مهتاب شبهایم

 

 

و تو را از پشت پنجره تنهاییم می بینم

 

 

کاش می شد که تمام شب و تاریکی را

 

 

به ربایی از من

 

 

دور سازی از من

 

 

چه دریغا !!!

 

 

اما ...

 

 

من به یادت هستم

 

 

من از یادت نمی کاهم....

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:46 توسط م.سکوت| |

 

 

در کنار لاله های آرزوهایتان

 

 

 برایتان یاسمن هدیه می آورم

 

 

و نیلوفر را با تمام زیباییش

 

 

 به شما می سپارم

 

 

و از خداوند رعد های عشق

 

 

 به شما شقایق تقدیم

 

 

 می کنم ...

 

 

 و روزگارانتان را با اطلسی های

 

 

 مرداب نقاشی می کنم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:43 توسط م.سکوت| |


Design By : Night Skin